السيد جعفر السجادي
401
فرهنگ اصطلاحات فلسفى ملا صدرا ( فارسى )
اكتساب نكند و عمل كتابت و يا اكتساب علم در وى به حالت قوه و امكان باقى مانده و هنوز به مرحلهء فعليت نرسيده است ) . و نيز گاهى قوه اطلاق مىشود به نيروى مقاومت در برابر هر امرى يعنى نيرويى كه شىء با آن نيرو متأثر از هيچ نيروى مقاوم ديگرى نمىگردد و اين قوه ، قوه مقابل ضعف است . قوهء منفعل ( يعنى قوهء موجود در جسمى كه او را آمادهء قبول و انفعال از اثرى مىكند ) گاهى جسم را آماده مىكند براى قبول اثر بدون قدرت بر حفظ و نگهدارى از آن مانند قوهء قبول اثر در آب ( كه هر شكلى را مىپذيرد ولى قادر بر حفظ آن نيست ) ولى در قطعهء شمع و يا موم ، قوه بر هر دو امر ( يعنى قبول اثر و حفظ اثر ) موجود است . قوهء انفعال گاهى قوهء انفعال و قبول اثر واحدى است و گاهى قوهء انفعال و قبول آثار متعدد محدودى است ولى در هيولاى اولى ، قوهء قبول كليهء صورى است نامحدود ( كه ممكن است متواليا بر وى وارد گردند ) زيرا در هيولاى اولى صورتى بالفعل موجود نيست و ليكن به توسط قبول هر صورتى قادر بر قبول صورت ديگرى است . قوهء فاعل گاهى محدود و منحصر است در انجام فعل واحد مانند قوهء آتش بر احراق و گاهى قادر است بر انجام افعال و اعمال متعددى ولى محدود و متناهى مانند قوهء فاعل مختار ( نظير انسان ) بر هر فعلى كه اراده كند و ( يا بر انجام افعال و اعمال غير متناهى ) مانند قوه و قدرت واجب الوجود بر كل اشياء . قوهء فعليه محدود هر گاه با قوهء منفعله ملاقات كند صدور فعل از وى واجب مىگردد ( مانند قوهء ناريه كه پس از ملاقات و تماس با جسم و وجود شرايط و عدم مانع ، بى درنگ اثر احراق از آن صادر مىگردد ) و قوهء فعليه گاهى « قدرت » ناميده مىشود و آن هنگامى است كه توأم با شعور و مشيت باشد و بعضى ( از اصحاب بحث و نظر يعنى متكلمين ) چنين گمان كردهاند كه اين قوه را « قدرت » نگويند مگر آن كه در كسى باشد كه فعل و ترك فعل ، هر دو در خور او و شأن او باشد ، بنابر اين متكلمين فاعلى را كه فعل او دائمى است ( مانند واجب الوجود كه دائم الافاضه و دائم الايجاد است ) قادر و متصف به صفت قدرت نمىنامند . ولى حق مطلب از نظر ما بر خلاف اين است ( بلكه ما اين موجود را به حقيقت ، قادر و متصف به صفت قدرت مىناميم ) پس هر كس عملى را به مشيت و اراده و خواست خود انجام داد بر چنين شخصى نيز اين معنى صدق مىكند كه اگر مشيت و اراده او به انجام اين عمل تعلق نگيرد و نخواهد آن را انجام بدهد ، انجام ندهد خواه عدم مشيت ، امرى اتفاقى باشد ( مانند عدم مشيت انجام فعل در افراد بشر كه گاهى مايل به انجام عملى نيست ) و يا اينكه عدم مشيت ، به دلايلى در حق او محال باشد ( مانند واجب الوجود كه به علت شدت و تماميت وجود و اشتمال وى بر تمام كمالات وجوديه و وجوب وجود ، دائما در افاضه و تجلى و اشراق است كه گفتهاند « الملأن اوجب الفيضان » ) و بايد دانست كه صدق قضيهء شرطيه ، متوقف بر صدق طرفين قضيه يعنى مقدم و تالى نيست ( و بنابر اين صدق قضيهء شرطيهء « لو لم يشألم يفعل » متوقف بر صدق عدم مثبت و صدق عدم فعل نيست بلكه صدق اين قضيه كه ملاك قدرت است منافى با وجوب مشيت و وجوب فعل و ايجاد در حق واجب الوجود